پارت بیست و یکم :

آراز زودتر پیاده شد و قبل از پیاده شدن رها، یک دست دمپایی از صندوق عقب بیرون آورد و جلوی پایش گذاشت. رها آن‌قدر مبهوت اضطراب ناشی از ورود به خانه بود که حتی فراموش کرد، تشکرکند. پیاده که شد و سر بلند کرد، با دیدن نگاه آرامبخش آراز به زحمت لبخند زد. این مرد جذاب و خوش‌پوش قطعاً قدرتی داشت که برای رها کم از معجزه نداشت. با یک نگاه یا یک لبخند می‌توانست آرامش کند و با کوچک‌ترین اشاره‌ای می

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

اگه از رمان خوشت اومده اونو لایک کن.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • زینب

    00

    چقدر شعرش قشنگ بود🥲

    ۳ هفته پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    شعر خودم بود...کل شعرهای کتاب شعرهای خودمه

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    00

    خیلی خیلی قشنگن🥲💗

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    00

    اگه ارسلان جلوم بود خفش میکردم

    ۳ هفته پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    🌹😍

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    00

    دعوا کردناتونم دوست دارم

    ۳ هفته پیش
  • ساناز لرکی | نویسنده رمان

    عزیزم

    ۲ هفته پیش
  • زینب

    00

    واییییییییییی یعنی آزار رها رو از کجا میشناسه که اینقدر حواسش بهش هست

    ۳ هفته پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.